سکوت 229
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:49
یار من باش که با تو غزلی ساز کنم سر کویت بگیرم سفر آغاز کنم دل خود را شکافم به هوا خواهی تو دست نا محرم و محرم ز برت پاک کنم در برم آرام بخوابی و من چون سایه تو با عطش های نفسم گونه ات داغ کنم آنقدر شعر سرایم برایت شب و روز کز همه عالم و آدم تو را ممتاز کنم در میخانه ی قلبم گشایم بر تو دف زنم رقص کن...
سکوت 230
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:48
جمعه طولانیترین فصل خداست جمعه تاریکترین روز هواست جمعه خلوت می شوند پس کوچه ها جمعه نمیگیرند دگر دست تو را جمعه روز پرسه ی بی حوصله در مسیر کوچه ی بی خاطره جمعه ها تلخ می کنند کام تورا شرحه شرحه می کنند حال تورا جمعه روز دلتنگی پنجره هاست جمعه طولانیترین فصل خداست
سکوت 301
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:47
هر آینه سرازیرم در تنگه ی دلتنگی بغضی غریب می گیرد سینه ام را نمی فهمی محوست تمام تصویرت در قابی که نمی بینی انگار که نیستی در آن عجب انتهای غمگینی یخ بسته در نبودت قلبم و تمام سرزمین تنهایی دستم نمیرسد به دیوارت چندآسمان فاصله داری ؟ ای قافیه ساز اشعارم پریشان گشتم و خسته کجاست سمت آستانت عجب عمقی ...