یار من باش که با تو غزلی ساز کنم
سر کویت بگیرم سفر آغاز کنم
دل خود را شکافم به هوا خواهی تو
دست نا محرم و محرم ز برت پاک کنم
در برم آرام بخوابی و من چون سایه تو
با عطش های نفسم گونه ات داغ کنم
آنقدر شعر سرایم برایت شب و روز
کز همه عالم و آدم تو را ممتاز کنم
در میخانه ی قلبم گشایم بر تو
دف زنم رقص کنم سینه را چاک کنم
تو بمانی و من و محفل عشاقی دل
دل ببندم در ببندم ، همه را خار کنم
عاقبت افسانه سرایند ز وفاداری ما
گر تو مجالم دهی که تو را یار کنم
برچسب:
نویسنده: یوسف اسدی