هر آینه سرازیرم
در تنگه ی دلتنگی
بغضی غریب می گیرد
سینه ام را نمی فهمی
محوست تمام تصویرت
در قابی که نمی بینی
انگار که نیستی در آن
عجب انتهای غمگینی
یخ بسته در نبودت قلبم
و تمام سرزمین تنهایی
دستم نمیرسد به دیوارت
چندآسمان فاصله داری ؟
ای قافیه ساز اشعارم
پریشان گشتم و خسته
کجاست سمت آستانت
عجب عمقی گرفته آینه
امروز هم منتظرت بودم
دلتنگ و اسیر و مانده
حال بدی ذاشت قلبم
مثل دیوانه ی بیچاره
کوچه های شهر را گشتم
نه رد پایی نه آوازی
موریانه زده بود قلبم
کاش حالم را تو می دیدی
گاهی میزند برشیشه
تصوری از نیمچه تصویری
کاش این همه تابلو
بی سامانم نمی کردی
دیوانگی هم عالمی دارد
هر چه می خواهد دلم می گویم
نه قفلی و نه زنجیری
داد می زنم و میخندم
ای خواب های ذلیل مرده
من رد پای یک تصویرم
یادم کنید گهگاهی
به خواب هم کمی نیازمندم
برچسب:
نویسنده: یوسف اسدی