سایه ای بر دل من افتادست
پشت هیچ آینه ای پیدا نیست
حال فردای کسی پیدا نیست
خواستی از من کمی دور شوی
تبر برداشتی و مرا از ریشه زدی
آنچنان سخت زدی آه از سینه پرید
انعکاس نفسم را دگر چشم ندید
منزوی گشتم و به خود پیوستم
سخت به تنهایی خودم دلبستم
تو باز آمدی اما یخ من آب نشد
این دل خسته دگر مرد نشد
اسیر قفسی بودم در دستان خودم
کلیدش مغروق در اقیانوس تنهایی خودم
امدن و رفتن تو دگر فایده نداشت
زخم دل من دگر درمان نداشت
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 18:29 توسط فراز| |
برچسب:
نویسنده: یوسف اسدی