خرید بک لینک

هر آینه سرازیرم

به تنگه ی دلتنگی

بغضی غریب می گیرد

قلبم را نمی فهمی

محوست تمام تصویرت

در قابی که نمی بینی

انگار که نبودی هرگز

عجب انتهای غمگینی

یخ بسته در نبودت قلبم

و تمام سرزمین تنهایی

نمیرسد به تو دستم

چندآسمان فاصله داری ؟

ای قافیه ساز اشعارم

پریشان گشتم و خسته

کجاست سمت آستانت

عجب عمقی گرفته آینه

امروز هم منتظرت بودم

دلتنگ و اسیر و مانده

حال بدی ذاشت قلبم

مثل دیوانه ی بیچاره

کوچه های شهر را گشتم

نه رد پایی نه آوازی

موریانه زده بود قلبم

کاش حالم را می دیدی

گاهی می زند برشیشه

دستی از نیمچه تصویری

کاش این همه یکجا

بی سامانم نمی کردی

دیوانگی هم عالمی دارد

هر چه می خواهم می گویم

نه قفلی و نه زنجیری

داد می زنم و می خندم

ای خواب های ذلیل مرده

من رد پای یک تصویرم

یادم کنید گه گاهی

به خواب هم کمی نیازمندم

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۵ساعت 18:8 توسط فراز| |

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 2:13

صفحه بندی