بنی آدم اعضای یکدیگرند ولی هر کدام ساز خود میزنند چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نباشد خیال یکی غرق در رخسار گل یکی خواب رفته زیر پل یکی تن فروشی به شهر مگر کودکش نگردد دربدر یکی غرق نعمت از کوچکی یکی خیر ندیده از کودکی یکی ساز جنگ میزند مگر بهره اش را برد یکی خودکشی میکند از پلی یکی گیرد با آن سلفی دیگری ولی کس نپرسید چرا شد چنین چرا قلب مردم پر گشتست ز کین دگر روزگار مروت گذشت دگر مردمی از یاد ما برفت